گفتارنيك ، پندارنيك، كردارنيك
learn macromedia flash templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
نشان فروهر چیست؟

 

تقریبا همه ی ما نام "فروهر" به گوشمان خورده، حتی خیلی از ما نشان "فروهر" را به گردن انداخته، از تندیس و یا تصویر آن در منزل یا محل کار خود استفاده میکنیم، اما اطلاعات زیادی درباره ی تاریخچه ی آن نداشته و حتی نمیدانیم این نشان، نمادِ چیست. فقط همین اندازه میدانیم که این نشان، یک نشان ملی است، و متعلق به ایران باستان و آریاییان است.

چکیده ی تاریخچه ی فروهر

"فـُروهـَر" یا "فـَروَهـَر" و یا نام اصلیِ آن "فـَرَه وَهَر" (Farahvahar) در اصل نام آریاییِ
"روح" در زبان عربی است. بیش از چهار هزار و پانصد سال پیش، زمانی که تقریبا تمام اقوام کره ی زمین سرگرم بت پرستی بودند و تمام وجود انسان را فقط و فقط همین کالبد خاکی و فانی میدانستند، درست در همین زمان، آریاییانِ باستان اعتقاد داشتند انسان غیر از کالبد خاکی دارای روح بوده و پس از مرگ، این روح از بدن فانی جدا شده و به جای دیگری رفته و به زندگی اش ادامه میدهد، آریاییان این منزلگاهِ پس از مرگِ روح را "اَختران" می نامیدند. نامی که آریایی ها برای آنچه که ما امروز بدان روح میگوییم انتخاب کرده بودند "فَرَه وَهَر" بود، و قدمت ساخت نشان "فره وهر" به بیش از چهارهزار سال پیش بازمیگردد. و جالب اینجاست که اعتقاد آریاییان به وجود "فره وهر" (روح) به پیش از زایش زرتشت بزرگوار باز میگردد، و این خود جای بس افتخار است. سنگ نگاره های شاهنشاهان هخامنشی در کاخهای پرسپولیس و سنگ نگاره های شاهنشاهان ساسانی همه حکایت از آن دارد.

به عقیده ی آریاییان، "فره وهرها" هر ساله در ماه فروردین به زمین آمده و برکات آسمانی با خود می آوردند، و روز سیزدهم فروردین دوباره به آسمان برمیگشتند، پس آریایی ها شبِ آخرین چهارشنبه ی سال را به بالای تپه ها رفته و با روشن کردن آتش مراسم باشکوهی را برگذار میکردند و به استقبال "فره وهرها" میرفتند (چهارشنبه سُهران)، سپس در روز سیزدهم فروردین برای بدرقه ی فره وهرها به دشتها رفته و جشن برپا میکردند (سیزده بدر).

اکنون که بطور خلاصه دانستیم "فره وهر" چیست، به توضیحات اندکی در مورد مفهوم این نشان ایرانی میپردازیم

مفهوم نشان "فره وهر"

نکته بسیار شگفت انگیز درباره ی این نشان ملی ما ایرانیان آن است که ذره ذره ی این نشان دارای مفهوم و دانشی نهفته است. اینک به تشریح این نشان ملی می پردازیم :

 

1 – چهر ی یک پیرمرد

قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخص نیکوکار و یکتا پرستی دارد که رفتار و ظاهر مرتب وپسندیده اش سرمشق و الگوی دیگر مردمان بوده است و دیگران تجربیات وی را ارج می نهادند. بنابراین قرار دادن چهره ی یک پیرمرد به عنوان سرِ نگاره نشان از خرد و تجربه ی پیرمرد دارد.

2 – دست راست پیرمرد

دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که اشاره به ستایش و پرستش "دادار هستی اورمزد" خدای واحد ایرانیان دارد، که زرتشت در 4000 سال پیش آنرا به جهان هدیه نمود، و عجیب آنجاست که پیش از زرتشت، آریاییان به وجود "فره وهر" (روح) و "اهورَ" (خدا) اعتقاد داشته اند.

3 – حلقه ای که در دست چپ پیرمرد است

چنبره ای (حلقه ای) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته میشود و انسان باید خدای واحد را ستایش کند و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند . مورخین حلقه های ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره میدانند و آنرا یک سنت ایرانی میدانند که به جهان صادر شده است . زیرا زن و شوهر نیز با دادن چنبره (حلقه) به یکدیگر پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند .

4 – بالهای نشان فره وهر

بالهای کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسانهاست و در نهایت امر رسیدن به اورمزد دادار هستی خدای واحد ایرانیان است .

 

 

5 – سه ردیف پر بر روی بالهای فره وهر

سه قسمتی که روی بالها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان "اشو زرتشت" دارد که بعدها به نشان اضافه شد. که بی شک میتوان گفت تا میلیونها سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجاست و همیشه الگو و راهنمای مردمان جهان است . این سه فرمان که روی بالهای فروهر نقش بسته شده همان کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک ایرانیان است. بالهای "فره وهر" برای پرواز، پیشرفت و تعالی انسان به سوی اهورامزدا از این سه ردیف پر تشکیل شده و بالهای انسان تنها با حمایت این سه ردیف پر (کردارنیک، گفتارنیک، پندارنیک) توانایی پرواز و پیشرفت را دارد.

6 – حلقه ای که کمر پیرمرد را دربرگرفته است

در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره (حلقه) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به "دایره روزگار" و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این چنبره روزگار روشی را برای زندگی برگزینند که پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد
.

7 – دو سر حلقه که به پایین آویزان گشته است

دو رشته از چنبره (حلقه) به راست (خیر) و چپ (شر) کشیده شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایران دارد . یکی سوی راست و دیگری سوی چپ . نخست " سپنته مینو" که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری "انگره مینو" که نشان از نیروی شر و اهریمنی است . انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچکترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد . پس اگر از کردار نیک، گفتار نیک، پندار نیک پیروی کند همیشه نیروی سپنته مینو در کنار وی خواهد بود و او به کمال خواهد رسید و هم در این دنیا نیک زندگی خواهد کرد و هم در دنیای پسین روحش شاد و آمرزیده خواهد بود .

8 – قسمت دم که سه ردیف پر دارد

قسمت دم نیز همانند قسمت بالها به سه ردیف پر تقسیم شده. انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایران به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک دارد. پس تنها و زیباترین راه و روش نیک زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید "اشو زرتشت" همین سه فرمان است. که دیده می شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زرتشت بوده است را برای خود برگزیده است و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است .

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ - شهرام


کوک کن!

کوک کن!

 
 
 

 

 
 

کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او
برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی
گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ - شهرام


مهره سرخ6

 

اى آفریدگار

دادى تو بهترین و ستاندى تو بهترین

بیداد و داد چیست ؟

آن چیست ؟

چیست این ؟

بانگش خطى بروى سیه آسمان کشید

تهمینه دور شد تاریک شد

چو لکه اى از شب سیاهتر

و آن لکه را بیابان بر برگ شب مکید

قد مى کشد گیاه شب از خاکهاى دشت

مرغى ز روى سنگ به آفاق مى پرد

بادى به دوردست

آوازهاى خامش سهراب مى برد

 گلهاى قاصدم:

در جویبار باد

از هر کناره رفت

یک تن چرا از این همه درها که کوفتم

بیرون نکرد سر شمهى مرا نداد ؟

دیرست آه دیر شبگیر

دیگر به جز ستاره کست دستگیر نیست

نه آب خود مبر

اى مرد در به در

بازآ که هم ز سنگ تو جوشند چشمه ها

یک دم کنار من بنشین پهلوان پدر

پر درد مانده اشک فروخورده

از خود به خشم

خسته و خاک آلود

رستم کنار پیکر بى تاب

دستش میان موى پسر بود

شیرى به تنگناى قفس در

با آبشارى

کوبان به صخره سر

تا گردش سپهر مدارش درین خم است

ننگى چنان و داغ تو بر جان رستم است

دستم بریده چشم و دلم کور رود من

روزم سیاه آه اى آفریدگار چون برفراز مى کشى و مى کنى تباه؟

گفتند

مردى رسیده است بلى یکه در جهان

جز رستمش به رزم هم آورد گرد نیست

گر تهمتن به عرصه نباشد

امید برد نیست

پور و پدر برابر و بیگانگى شگفت

با صد نشان که بر رخ و بالاست

نشناختم تو را

نشناختى مرا

این پرده پوش شعبده گر چشم بند کیست؟

این کورى از کجاست ؟

                                  ادامه دارد........

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


 

 

اى آفریدگار

دادى تو بهترین و ستاندى تو بهترین

بیداد و داد چیست ؟

آن چیست ؟

چیست این ؟

بانگش خطى بروى سیه آسمان کشید

تهمینه دور شد تاریک شد

چو لکه اى از شب سیاهتر

و آن لکه را بیابان بر برگ شب مکید

قد مى کشد گیاه شب از خاکهاى دشت

مرغى ز روى سنگ به آفاق مى پرد

بادى به دوردست

آوازهاى خامش سهراب مى برد

 

گلهاى قاصدم

در جویبار باد

از هر کناره رفت

یک تن چرا از این همه درها که کوفتم

بیرون نکرد سر شمهى مرا نداد ؟

دیرست آه دیر شبگیر

دیگر به جز ستاره کست دستگیر نیست

نه آب خود مبر

اى مرد در به در

بازآ که هم ز سنگ تو جوشند چشمه ها

یک دم کنار من بنشین پهلوان پدر

پر درد مانده اشک فروخورده

از خود به خشم

خسته و خاک آلود

رستم کنار پیکر بى تاب

دستش میان موى پسر بود

شیرى به تنگناى قفس در

با آبشارى

کوبان به صخره سر

تا گردش سپهر مدارش درین خم است

ننگى چنان و داغ تو بر جان رستم است

دستم بریده چشم و دلم کور رود من

روزم سیاه آه اى آفریدگار چون برفراز مى کشى و مى کنى تباه؟

گفتند

:

مردى رسیده است بلى یکیه در جهان

جز رستمش به رزم هم آورد گرد نیست

گر تهمتن به عرصه نباشد

امید برد نیست

پور و پدر برابر و بیگانگى شگفت

با صد نشان که بر رخ و بالاست

نشناختم تو را

نشناختى مرا

این پرده پوش شعبده گر چشم بند کیست

این کورى از کجاست ؟

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


مهره سرخ 5

مادر درود بر تو و بدرود

دردا که مرگ دامنت از دست من ربود

مادر

هر مهر کز براى منت در نهانبود

بى هر ملامتى

با تهمتن بدار که اینک

تنهاترین کسى است که در این جهان بود

 

با او بدار مهر که شایاى آن بود

برخیز و رخ بشوى و برآراى گیسوان

دیگر نکن به زارى آشفته ام روان

از باره جوان

تهمینه زین و برگ و سلاح و لگام را به نوازش

بر مى گیرد

با اسب تن سپرده به تاریکى و به دشت

تا چندگامکى

همراه مى رود

آنگه درون ظلمت

پیچان و پاکشان

گویى که شکوه هایى با باد مى کند

بدرود رود من بود ونبود من

اى ناگرفته کام

داماد مرگ حجله شهنامه

داماد بى عروس

اى سرو سرخ فام

گفتم به پروراندم فرزندى

زیبا و پر هنر

در رامش آورم سر پر شور و تهمتن

باشد که همنشینى این پور و آن پدر

در سرزمین ما

بیخ گیاه کینه بسوزاند

وین مرز و بوم را

با بالهاى مهر بپوشاند

اینک پسر

گوزن جوان گریزپاى

برپشته اى به خاک غریبى غنوده است

اینک پدر

تهمتن

آن کوه استوار

در آسیاى دردش

چون سنگ سوده است

تنها و دورمانده و ناشاد

در این میانه من چو غبارى به گردباد

اى آفریدگار

دادى تو بهترین و ستاندى تو بهترین

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


خاکستر مهربان

وقتی به خاکستر نگاه میکنم احساس میکنم منو به خودش جذب میکنه . نمیدونم چرا اما! یجورایی دلم میخوادباهاش همدردی کنم . سرمای وجودش حکایتی از گرمای شبی پر رمز و راز و سرد داره .

سرمایی که شایدمیتونست کشنده باشه اما.....

خاکستر سرده و گرما و روشنایی شو توی اون شب سرد وتاریک به اون بچه هایی هدیه داد که بدون کفش و لباس گرم ، زیر پل در کنار هم کز کرده بودن و توی فکرشون هزار و یک آرزو و رویا موج میزد .. (کنار هم .. با لباس تمیز و گرم توی یک خونۀ قشنگ و روشن دور از ترس و تاریکی با غذا های لذیذ ...)

از افق زبانه های طلایی خورشید بی رمق زمستون روی صورت بچه ها می اوفته و اونا هم مجبورن  که دستور روزگار رو اطاعت کنن چون شاید روی پیشونیشون کار روزمره شون نوشته شده .

خاکستر تکونی میخور و خودش بدست نسیم صبح میسپره . کم کم اثری از خاکسر باقی نمیمونه اما گرمای وجودش هنوز توی دست بچه ایه که چند شاخه گل در دستش گرفته و سر چهار راه به ماشینا التماس میکنه (گل بخرید .. روز مادره .. آقا گل نمیخواید .. برای خانومتون .. گل بخرید..)  

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


مهره سرخ 4

آرى که را سزد

تا کودکى یگانه دوران

بر دست و دامنم بنشاند ؟

ابرى عبور کرد

 

گویى به دستمال سپیدش خیال را

از دیدگان خسته سهراب مى سترد

مادر

!

کجا کجا

این اسب بالدار کجا مى برد مرا ؟

تهمینه باره را

از پاى تا به سر همه مى بوید

بر زین و برک و گردن او دست مى کشد

در یال هاى او

رخساره مى فشارد و مى موید

یکتاى من پسر

تک میوه جوانى و عشقم کجا شدى ؟

اى جنگل جوانه امید

چون شد کزین درخت پر از شاخ آرزو

بى گه جدا شدى ؟

گفتم تو را نگفتم ؟

کز عطر راز تو

افراسیاب نیز مبادا که بو برد ؟

امکا تو را غرور به پندارهاى نیک

اما تو را شتاب به دیدار تهمتن

چشم خرد ببست

دشمن به مصلحت

مى داد با تو دست

اما تو بى خبر

با آن دورو یگان به خطا داشتى نشست

 

مى کوفت سم پیاپى بر خاک آن سمند

سر در نشیب زین

تهمینه مى کند روى وموى

در برگرفته گردن آن بارۀ جوان

در خویش مى گریست و مى کرد گفتگوى

آخر چرا نشانه یکتاى تهمتن

آن شهره مهره را

بیهوده زیر جامه نهان کردى

وین گونه شوربخت پدر را

بدنام و تلخ کام جهان کردى ؟

سهراب خشم خورده و نالان

ز آن رو که ژاژخواه دهانى به نیشخند نگوید

نوخاسته نگر که به بازو

بربسته به نابجا

طوق و نگین رستم دستان

آنگاه

تهمینه را به حوصله خواهان

مادر درود بر تو و بدرود

دردا که مرگ دامنت از دست من ربود

                                                     ادامه دارد...............

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


وحدت در عشق

عاشقی به در خانه ی یارش رفت و در زد . معشوق گفت : کیست؟ عاشق گفت : «من» هستم. معشوق گفت: برو، هنوز زمان ورود خامان و ناپختگانِ عشق به این خانه نرسیده است . تو خام هستی . باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی ، هنوز آمادگی عشق را نداری . عاشق بیچاره برگشت و یکسال در آتش دوری و جدایی سوخت، پس از یک سال دوباره به در خانه ی معشوق آمد و با ترس و ادب در زد... مراقب بود تا سخن بی ادبا نه ای از دهانش بیرون نیاید. با کمال ادب ایستاد . معشوق گفت : کیست در میزند؟ عاشق گفت : ای دلبر دلربا ، تو خود هستی . تویی ، تو معشوق در باز کرد و گفت اکنون تو و من یکی شدیم به درون خانه بیا . حالا یک «من» بیشتر نیست . دو «من» در خانه ی عشق نمی گنجد . مانند سر نخ که اگر دو شاخه باشد در سوزن نمیرود.

گفت اکنون چون منی ای من درآ      

                                   نیست گنجایی دو «من» را در سرا

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


مهره سرخ3

بشتاب اى پدر

مادر ! به قصه اى

با من ز آمدن

وز شور و شوق دیدن آن پهلوان بگو

بیم از دلم ببر

خم گشت آسمان

چون مادرى به گونه سهراب بوسه زد

سهراب دیدگان را

بر نقش تازه داد

تهمینه

در برابر آینه

سرمست عشق و زمزمه پرداز

گیسو فکنده در نفس باد

آوازه داده اند و تهمتن

از راه مى رسد

دلخواه دور من

با گامهاى خویش به درگاه مى رسد

رستم کجا و شهر سمنگان ما کجا ؟

نیروى چیست این

کو را چنین به سوى شبستان ما کشد ؟

آخر شکار گور و گمشدن رخش

هر یک بهانه اى است در انبان روزگار

تا فرصتى پدید کند بر نیاز من

اى رهنماى چرخ و فلک درشبى چنین

کامم روا بدار

این بانگ بشنوید

این شور در فتاده به شهر از براى اوست

این کوه و دشت و برزن و بازار

وین کاخ و بارگاه

یا هرچه از من است

دل و دیده جاى اوست

اینک که ناگهان

از راه مى رسد

اى آینه بگو

من چون کنم ، چه سان که خوشایند او بود ؟

گیسو چگونه برشکنم باز

یا در میان این همه رنگینه جامه ها

آخر کدام یک بگزینم ؟

با او سخن چه گونه گشایم

آرایه چون کنم که به چشمش نکو بود ؟

آى نه من به دلبرى و حسن شهره ام

دیگر که راه رسد

جز تهمتن که بر گل آتش گرفته ام

باران شبنمى برساند ؟

آرى که را سزد

تا کودکى یگانه دوران

بر دست و دامنم بنشاند؟

                                                               ادامه دارد......

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


فرار

اغلب خود را در حال زیستن بر بالای کوهی ، در توفان خیز ترین سرزمین جهان تصور میکنم . آیا چنین جایی وجود دارد؟ اگر وجود دارد ، روزی به آنجا خواهم رفت ، و قلبم را به نقاشی و شعر تبدیل خواهم کرد.!!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


بالهایت را کجا گذاشتی

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم . تو نمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب میدانم . اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه میگیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت : نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را بیاد آورد. چیزی که نمیدانست چیست . شاید یک آبی دور ! یک اوج دوست داشتنی!.

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما تمرین نکند فراموشش میشود.

پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود. چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد...

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.

راستی بگو بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!

..............................................................................................................................................................................

چشم با دیدن رودخونه جاری نمیشه

بازی زلف تو و دست نسیم افسونه

آدمی حسرت سرگردونه

آدمی حسرت سرگردونه

                                                                                                                            می آید ؟ یا رفته ست؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


مهره سرخ 2

اما هجوم تب

سهراب را به بستر خونین گشوده لب

می سوزدم و به آبم

اما نیاز نیست

نه ! تشنگی فرو ننشیند مرا به آب

ای داد از این عطش

فریاد از آن سراب

اینجا کجاست من به چه کارم؟

چه ابرهای خشکی

چه باغهای جادویی

آن پیر آن حکیم

این میوه های تلخ به شاخ از چه آفرید؟

آن دسته گل چه کس زکجا چید؟

مادر زبهر من

این جاودانه بستر پر را که گسترد؟

آیا به باد رفت

در باغ هرچه بود؟

تنها به جای باز

میوه ی کال گسستگی؟

یاقوت های خون

تک قطره های لعل

این مهره را که داد

این سرخ گل بگو بگو که به پهلوی من نهاد؟

دیرست دیر دیر

بشتاب ای پدر

مادر به قصه ای

با من زآمدن

وز شور و شوق دیدن آن پهلوان گو.......

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ - شهرام


مهره سرخ

بسیار قصه ها که به پایان رسیدو باز

غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست

و پی کننده هر قصه از نخست

دل دل زنان ستاره خونین شامگاه

در ابر میچکد

اما هنوز در تک این شام می پرد

پرسان سیمرغ ابرها

 

میرفت تا بمیرد در آشیان شب

پهلو شکافته

سهراب

روی خاک

می سوخت میگداخت

در شعله های تب

آوا اگر که بود تک شیهه بود

شوم

ز یک اسب بی سوار

و آهنگ گامهای گریزنده ای زدشت

آغاز ناشده

پایان ناگزیرش را

می خواست سرگذشت ...........

شعر زیبایی از استاد سیاوش کسرایی امیدوارم بتونم روزهای دیگه ادامشو برای خوندن همه بزارم.. اگه دوست دارید منتظر باشید

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ - شهرام


سجود و وجود

روی در کعبه ی این کاخ کبود آمده ایم

چون کواکب به طواف و به درود آمده ایم

در پناه علم سبز تو با چهره ی  زرد

به تظلم ز بر چرخ کبود آمده ایم

تا که مشکین شود آفاق به انفاس نسیم

سینه ها مجمره ی عنبر و عود آمده ایم

پای این کاخ دل افروز همایون درگاهه

چون فلک با سر تعظیم و سجود آمده ایم 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ - شهرام


مفهوم عشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک  ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد میشدند  او را به اولین درمانگاه رساندند  پرستاران به مداوای  زخمهای او مشغول بودند اما پیرمرد با چشمهای نگران  به ساعت نگاه میکرد گویی خیلی عجله داشت .

وقتی پرستاران علت عجله ی پیرمرد را پرسیدند گفت همسرم ....

همسرم در خانه ی سالمندان است و من هر روز صبح به آنجا میروم  تا صبحانه را با هم بخوریم . امروز به اندازه کافی دیر شده نمیخواهم تاخیر من بیشتر شود .

پرستاری گفت خودمان خبر میدهیم تا امروز منتظر نماند ..

پیرمرد با اندوه گفت  خیلی متاسفم او آلزایمر دارد چیزی متوجه نخواهد شد او حتی مرا هم نمی شناسد.رستار با حیرت گفت وقتی که نمیداند شما چکسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید ؟؟؟

پیر مرد با صدایی گرفته به آرامی گفت :     اما من که او را میشناسم!!!  

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ - شهرام


 

آن چه از هجران تو بر جان ناشــادم رسید..........از گنـــــاه اولیــــن بر حضـــــرت آدم رسید

گوشــه‌ گیری کردم از آوازهـــای رنگــرنــگ...........زخمه‌ها بر ساز دل از دست بی‌دادم رسید

قصه شیرین عشــقم رفـــت از خاطـر ولی............کوهی از اندوه و ناکــامی به فرهادم رسید
..
مثل شمـــعی محتضر آمــــاج تاریکی شدم ...........تیــــــر آخــــــر بر جگــر از چلة بادم رسید

شـــب خرابم کرد اما چشــم‌ های روشنت.............بـــاردیـــــگــر هم به داد ظلمت‌آبادم رسید

سرخوشم با این همه زیرا که میراث جنون..............نسـل اندر نسل از آبـــــاء و اجـدادم رسید

هیچ کس داد من از فریــاد جان‌فرسا نداد.................عاقبت خــــاموشی مطلق به فریــادم رسید

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ - شهرام


کیستی؟

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو

خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر

بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو

گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای می نیی, از درد من آگه نیی

ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو

بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده

آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام

دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ - شهرام


کرامات نورانی

یکی از دوستان خیلی به من لطف دارن و شعری در نظرات گذاشتن من نمیشناسمش ولی شعرشو مینویسم.        شاید که پیدایش شود

هلا ، روز و شب فــانی چشم تو ............ دلم شـد چراغـــانی چشم تو

به مهمان شراب عطش می دهد ............ شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصـــل خمــــــاری نهاد ............ ز روز ازل بــــانی چشـــم تو

پر از مثنـــوی های رندانه است ............ شب شعـر عرفـــانی چشم تو

تویی قطــــب روحانی جـــان من ............ منم ســـالک فـــانی چشم تو

دلم نیمه شـب ها قـدم می زند ............ در آفـــــاق بــارانی چشم تو

شفـــــا می دهد آشکـارا به دل ............ اشـــارات پنهــــانی چشم تو

هلا تــوشـــه راه دریـــــــا دلان ............ مفاهیــــم طوفــانی چشم تو

مرا جــــذب آییـــــن آیینه کرد ............ کرامـــــات نــورانی چشم تو

از این پس مریـــــد نگــاه توام ............ به آیــــات قـــرآنی چشم تو

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ - شهرام


 

بـبـيـن كـه چـگـونـه مـــرا از خـودم جـــدا كـردنـد

غــريــبــه هــا كـه مـــــرا بـا تــــــــو آشنا كردند

غـــريــبـــه هـاي عـــزيـــزي كـه از نـهـايـت ذوق

مـرا بــه مـسـتـي چـشـم تـــــــــو مـبـتـلا كـردنـد

مـرا بــه كـوه نـفـس گـيـر عــــاشــــقــــي بـردنـد

و از بـلــنـدتـريـن قـلـه اش رهـــــــــــــــا كـردنـد

هـنـوز چـشـم مـن از خـواب صـبـح سـنـگـيـن بـود

كـه از مـيـان سـيـاهـي مـــــــــــــرا صـدا كـردنـد

بـه پـشـت پــنــجــره ســـبـــز و سـاده اي بـردنـد

و پــلــك پـنـجـره را رو بـه بـــــــــــاغ وا كـردنـد

بـه چـشـم مــــن گــــــل روي تــــو را نشان دادند

و در دلـ من هــــــوس چـيـدنـش بــه پـــا كـردنــد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ - شهرام


گمگشته

در انتهای هر سفر

 در آینه دار و ندار خویش را مرور میکنم...

این خاک کهنه ،  این زمین  ، 

 پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان ، 

   سرپوش چشم بسته ام

 اما

      خدای ده ،

               در آخرین سفر در آینه

     بجز دو بیکران بیکران

                    بجز زمین و آسمان ، 

 چیزی نمانده است

  گمگشته ام

             کجایم ؟      ندیده ای مرا ؟

 

  مادر بزرگ

    گم کرده ام در هیاهوی شهر

                                 آن نظر بند سبز را

                                   که در کودکی بسته بودی به بازوی من

    در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

         خمرهء دلم به ایوان سنگ سنگ شکست

        دستم به دست دوست ماند

       پایم به پای راه رفت

                                               من چشم خورده ام

                                              من تکه تکه از دست رفته ام

                                              در روز روز زندگانیم

   بی تو نه بوی خاک نجاتم داد

   نه شمارش ستاره ها تسکینم

   چرا صدایم کردی چرا ؟

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ - شهرام